تو پایان هر گفتگوی منی
تماشای تو عین آرامشه
تو زیبا ترین آرزوی منی
یا من یسمع انین الواهنین
تو پایان هر گفتگوی منی
تماشای تو عین آرامشه
تو زیبا ترین آرزوی منی
این روزها پر از خلا
این روزهای پر از خودم
این روز های تنهایی مفرط
چقدر دل فرسا می گذرد!!!
نام تو را بردم زمستانم بهاری شد
در خشکسالی دلم صد چشمه جاری شد
بعد از زمانی که گدایی تو را کردم
دار و ندار من عجب دار و نداری شد
گرد ضریحت با من و گرد دلم با تو
بی تو دوباره این دلم گرد و غباری شد........
شب اول اومد و من بيدارم يا توي خوابم
شب هفتم نرسيده از حالا تشنه ي آبم.....
من عبد و تو سلطانی
من خار و تو ریحانی
من ظلمت و تنهایی
ای ماه خراسانی....
امروز هم تمام شد×
خدایا 8 تا امتحان که کم نیست ... هست؟
خودت دفع بلا کن!
............................
یه آف زیبا:
خدا آن حس زيباييست که در تاريکي صحرا زمانيکه هراس مرگ ميدزدد سکوتم را ، يکي مثل نسيم دشت مي گويد: " کنارت هستم اي تنها"
و دل آرام مي گيرد
این روزا پشت در ( گلاب به رویتون) سرویس بهداشتی های دانشگاه می نویسند:
ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم!!!
و ما این روزا بالای هر بلندی فریاد می زنیم:
سالها می گذرد حادثه ها می آید
انتظار فرج از نیمه خرداد کشم!!!
هوالامان
ما هـردوتا دونیمــه ی سیـــبیم مثل هم![]()
در ازدحـــام کوچـه غریبـــــیم مثل هم
من در تومی شکوفـــم وتودرهـوای من
آیــیــنه ایـم هـــــردو عجیبــــیم مثل هم
بـا آبشـــار گریــــه، از آن ارتفـاع درد
کوهیم صخـره صخـره شکیبـیم مثل هم
من با تــوان چشم تو تکـثـــیر می شوم
با این حسـاب جمع وضریبـــیم مثل هم
آییــنه ای بگیــر و خودت را نــگاه کن
ما هـــردوتا دونیمه ی سیبـــیم مثل هم
شاعر: سید محمد رضا هاشمی زاده
خدا داشت فکر می کرد
مهر حوا به دل آدم افتاده بود
باید آسمان را آذین می بست
ستاره ها را برق می انداخت
برای فرشته ها لباس می دوخت...
اما اینها برای خدا کاری نداشت
او نشسته بود و به چیز دیگری می اندیشید
به این که چقدر از"عشق" خوشش آمده
و دعا کرد آنها در کنار هم خوشبخت بشوند
خدا لبخند زد
تنهایی فقط زیبنده خودش بود
زیر باران دوشنبه بعد از ظهر
اتفاقی مقابلم رخ داد
وسط کوچه ناگهان دیدم
زن همسایه بر زمین افتاد
سیب ها روی خاک غلطیدند
چادرش در میان گرد وغبار
قبلا این صحنه را...نمی دانم
در من انگار می شود تکرار
آه سردی کشید،حس کردم
کوچه آتش گرفت از این آه
و سراسیمه گریه در گریه
پسر کوچکش رسید از راه
گفت:آرام باش! چیزی نیست
به گمانم فقط کمی کمرم...
دست من را بگیر،گریه نکن
مرد گریه نمی کند پسرم
چادرش را تکاند، با سختی
یا علی گفت و از زمین پا شد
پیش چشمان بی تفاوت ما
ناله هایش فقط تماشا شد
صبح فردا به مادرم گفتم
گوش کن ! این صدای روضهء کیست
طرف کوچه رفتم و دیدم
در ودیوار خانه ای مشکی است
با خودم فکر می کنم حالا
کوچه ء ما چقدر تاریک است
گریه،مادر،دوشنبه،در،کوچه